دختری از جنس آفتاب پاییزی

پادشه فصل ها پاییز

این عکس رو هم خودم گرفتم.قابل چشمای زیبای شما رو نداره.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط ROSY نظرات ()

منم جو گیر شدم...یکی جلومو بگیره لطفا...نیشخند

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

این عکس رو هم خودم گرفتم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

از اونجایی که از عکسم خوشتون اومد .منم کلی ذوقیدم.وتصمیم گرفتم بقیه عکسام رو هم بذارم رو وبم.راستی هر کدوم از عکسا که خودم گرفته باشم روکنارش ذکر میکنم.در غیر اینصورت از اینترنت گرفتم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

این عکس رو خودم گرفتم .امیدوارم برای شما هم حس برانگیز باشه.همونطور که برای منه...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط ROSY نظرات ()

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

دو درویش که با هم دوست بودند به یکدیگر قول دادند که هر کدام از آنها به مقامی رسید هوای دیگری را هم داشته باشد.اتفاقا یکی از انها به مقامی مهمی رسید.درویش دیگر مقابل راه دوستش ایستاد وبا دست مرتب اشاره می کرد.اما دوستش که به مقام مهمی رسیده بود .اعتنایی نکرد.درویش با خود گفت:شاید دوستم مرا نمی بیند بهتر است روی آن درخت بزرگ بایستم.به روی درخت رفت وبازهم به دوستش اشاره کرد.اما دوست قدیمی به او توجهی نشان نداد.تا اینکه روزگار برگشت ودوباره هر دو درویش شدند.درویش گفت:رفیق خوب هوای مارا داشتی.دوستش پرسید تو کجا بودی؟گفت:کنار آن درخت بزرگ.گفت:من اصلا درختی ندیدم که تو را ببینم.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

دود اگر بالا نشیند .کسر شان شعله نیست                                                                                                                                               جای چشم ابرو نگیرد.گرچه او بالاتر است.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز وشب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

 

ساز او باران .سرودش باد

جامه اش شولای عریا نی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد

گو بروید یا نروید.هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان ورهگذری نیست

باغ نومیدان.

چشم در راه بهاری نیست

 

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

 

باغ بی برگی

خنده اش خونی است اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها .پاییز

 

          م.امید

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

سعدی خردمند شیراز .با شاگردش در جاده ای سفر می کرد.مردی را دید که سعی می کرد خرش را به حرکت در آورد.وقتی مرد فهمید که جانور حاضر نیست از جایش تکان بخورد.بدترین دشنامهایی  را که می دانست نثارش کرد.

سعدی گفت:احمق نباش.آن خر که هیچ وقت زبان تو را نمی فهمد.بهتر است آرام باشی وخودت زبان او را یاد بگیری.

بعد همچنان که دور می شدند.به شاگردش گفت:

پیش از این که با یک خر شروع به بحثوجدل کنی.اول فکر کن با چه صحنه ای مواجه می شوی؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

آورده اند که خلیفه مسلمین شبی چیزی می نوشت.چ.ن از شب پاسی بگذشت .روغن چراغ تمام شد.مهمانی در آنجا حضور داشت.گفت: ای خلیفه اگر اجازه دهی بروم وقدری روغن چراغ آورم.گفت:مهمان را کار گفتن از جوانمردی نباشد.گفت:کنیزی را بگویم تا چنین کند.گفت:برای کاری این چنین خواب زیر دستان را پریشان نباید کرد.پس خود برخاست وروغن چراغ آورد ودر چراغدان ریختوگفت:هنگام برخاستن خلیفه بودم وچون بازگشتم نیز باز خلیفه ام.

نتیجه آزاد:چون این کار را انجام دادم .چیزی از مقام من کم نکرد.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط ROSY نظرات ()

در باغ دیوانه خانه ای قدم می زدم که جوانی را سرگرم خواندن تاب فلسفه دیدم.

منش وسلامت رفتارش با بیماران دیگر تناسبی نداشت.

کنارش نشستم وپرسیدم:اینجا چه می کنی؟

با تعجب نگاهم کرد .اما وقتی دید من از پزشکان نیستم.پاسخ داد:

خیلی ساده است.پدرم وکیل ممتازی بود ومی خواست من راه او را دنبال کنم.عمویم که شرکت بازرگانی داشت .د.ست داشت او را الگوی خود قرار دهم.

مادرم دوست داشت تصویری از پدر محبوبش باشم.خواهرم همیشه شوهرش را به عنوان الگوی یک مرد موفق مثال می زد.

برادرم سعی می کرد مرا طوری پرورش دهد که مثل او ورزشکاری عالی بشوم.

مکثی کرد وادامه داد:معلم انگلیسی واستاد پیانو هم معتقد بودند که بهترین الگو برای من هستند.هیچ کدام آنطور به من نگاه نمی کرد که باید به یک انسان نگاه کرد.طوری به من نگاه می کردند که انگار در آینه نگاه می کنند.

بنابراین تصمیم گرفتم خودم را در این آسایشگاه بستری کنم.

اینجا دست کم خودم هستم.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

ملا هر روز در بازار گدایی می کرد.ومردم با نیرنگی حماقت او را دست می انداختند.دو سکه به او نشان می دادند که یکی طلا بود ودیگری نقره.اما ملا همیشه سکه نقره را بر می داشت.

این داستان در تمام منطقه پخش شد.هر روز گروهی زن ومرد می آمدند ودو سکه به او نشان می دادند .ملا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.

تا این که مرد مهربانی از راه رسید واز اینکه مردم اینگونه ملا را دست می انداختند .ناراحت شد.در گوشه ی میدان به سراغ ملا رفت وگفت:هروقت مردم به تو سکه ها را نشان دادند .سکه ی طلا را انتخاب کن.اینگونه هم پول بیشتری نسیبت می شود وهم دیگر دستت نمی اندازند.

ملانصرالدین پاسخ داد:ظاهرا حق با شماست.اما اگر سکه طلا را بردارم.دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم.

شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام.

آگر کاری که می کنی .هوشمندانه باشد.هیچ اشکالی ندارد که تو را احکق بدانند.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٦ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

سعدی شیرازی میگوید:

وقتی بچه بودم اغلب در کنار پدروعموها وپسرعموهایم دعا می کردیم وهر شب دور هم جمع می شدیم وسوره ای از قرآن میخواندیم.

یکی از همان شبها در حالی که عمویم قرآن میخواند.متوجه شدم که بیشتر حاضران خوابیده اند.به پدر گفتم:ببین هیچ کدام از این خفتگان نمی توانند به  کلمات پیامبر گوش دهند.خدا از آنها راضی نخواهد بود.

وپدرم گفت:پسرم راه خودت را با ایمان طی کن وبگذار دیگران به فکر  راه خویش باشند که می داند شاید در خواب با خدا صحبت می کنند.من هزار بار بیشتر ترجیح می دهم که مثل آنها در خواب باشی واینگونه سخت دیگران را محکوم نکنی.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۱ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

صوفی با مریدش در یکی از صحراهای آفریقا سفر میکرد.شب که شد خیمه ای برافراشت ودراز کشید تا استراحت کند.

مرید گفت:چه سکوتی.

صوفی پاسخ داد:هرگز نگو چه سکوتی.بگو نمی توانم به صدای طبیعت گوش بدهم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

روزگاری تو را می جستم.خود را می یافتم.

اکنون خود را می جویم وتو را می یابم.

الهی گهی به خود نگرم گویم از من زارتر کیست؟

گهی به تو نگرم وگویم از تو بزرگوارتر کیست؟

خواجه عبدا...انصاری

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٧ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

یک آواز می تواند بانی لحظه ای باشد.

یگ گل می تواند برانگیزنده رویایی باشد.

یک درخت می تواند سر آغاز پیدایش جنگل باشد.

یک لبخند می تواند دوستی به ارمغان بیاورد.

یک فشار دست می تواند دوستی به دنبال داشته باشد.

یک ستاره می تواند راهنمای قایق گمگشته ای باشد.

یک واژه می تواند دربرگیرنده هدفی باشد.

یک رای می تواند سرنوشت ملتی را عوض کند.

یک شمع می تواند سیاهی را دربه در کند.

یک گام می تواند آغازگر یک سفر دورودراز باشد.

یک کلمه می تواند آغازگر یک دعا باشد.

یک نوازش میتواند نشان دهنده ی مهر ومحبت باشد.

یک قلب می تواند بر حقیقت واقف باشد.

یک زندگی میتواند تحولی ایجاد کند.

میبینی که همه وهمه به تو بستگی دارد.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٧ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

خوشم که جوهر عشق تو در سرشت من است

                              محبت تو همان خط سرنوشت من است

گناهکارم و از آستان قدس حسین-ع-

                              کجا روم به خدا کربلا بهشت من است

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٦ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

-از تهی سرشار...

جویبار لحظه ها جاریست

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند

آب واندر آب بیند

سنگ

دوستان ودشمنان را میشناسم من

زندگی را دوست دارم

مرگ را دشمن

وای اما با که باید گفت:این؟من دوستی دارم که به دشمن

خواهم از او التجا بردن

جویبار لحظه ها جاریست...

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٦ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

در سال 1939ارتش شوروی .کشورهای بالتیک از جمله لتوانی را ضمیمه جمهوری های شوروی کرد.

کنسول دوم آمریکا در ریگا .پایتخت لیتوانی .ناظر ماجرا بود.اونگران بود که مبادا سربازان شوروی پایگاه تدارکاتیصلیب سرخ آمریکا را غارت کنند.

او به وزارت خارجه آمریکا تلگرافی زد که اجازه دهند پرچم آمریکا رابالای صلیب سرخ بیفرازد تا موجودی انبارها حفظ شود.اما پاسخ مقامات این بود:چنین کاری سابقه ندارد.

کنسول دوم.پرچم آمریکا را در جایی که میخواست برافراشت وسپس به وزارت خارجه خبر داد:از امروز سابقه را ایجاد کردم.

 

 

ما به مردانی نیاز دارین که به چیزهایی بیندیشند که پیش از این کسی به آنها نیندیشیده بود.

جان اف کندی

مشکلات را شکلات کنید-مسعود لعلی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٩/٥ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی

ودل از آرزوی مروارید

هم چنان خواهم راند

نه به آبی  ها دل خواهم بست

نه به دریا-پریانی که سر از آب به در می آرند

ودر آن تابش تنهایی ماهیگیران

می فشانند از سرگیسو هاشان

هم چنان خواهم راند

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلیباز است

بام ها جای کبوترهایی است

کهبه فواره ی وش بشری مینگرند

دست هر کودک ده ساله ی شهر.شاخه ی معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند

که به یک شعله یه یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تورا میشنود

وصدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریا ها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است

شاعران وارث آب وخرد وروشنی اند.


                          سهراب سپهری

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۸/۳٠ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط ROSY نظرات ()

-به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید.

-دل من گرفته ز این جا.هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

-همه آرزویم. اما چه کنم که بسته پایم...

-به کجا چنین شتابان؟

-به هر آن کجا که باشد.به جز این سرا.سرایم.

-سفرت به خیر اما تو ودوستی .خدا را

چواز این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها .به باران

برسان سلام مارا.

           دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٩ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

من نه وبلاگ .نه دفتر دستک

ونه ایمیل ونه میلی دارم

 

به چنین رابطه های تهی از مغز

تهی از جنبش وجوش

به چنین واسطه های مخدوش

من ولی در همه حال

وصل هستم به سر انگشت شما

از طریق گل وباران وشکوفه

خط بی سیم نسیمی که همیشه

می وزد از طرف آبی عشق

وسط کوچه وبازار

من همیشه.همه وقت

با دوتا نرگس بیداربه دیدار شما می ایم.

 

                        سروده:آقای حسن فرازمند

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/٢٤ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

وقتی اتفاقی برات پیش میاد.چه خوب وچه 

بد.به معنی آن فکر کن.در پشت اتفاقات

زندگی منظوری نهفته ست که به تو یاد می

ده چطور بیشتر بخندی وسخت گریه نکنی!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/٢٤ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

خوشبختی یک مقصد نیست که در جستجوی ان باشی بلکه

یک مسیر است.ممکن است هم اکنون در این مسیر قرار

داشته باشی .پس نه در حسرت دیروز نه در رویای فردا .فقط

برای امروز زندگی کن!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/٢٤ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

 

آهنگسازان بزرگ هیچ گاه شروع به ساختن قطعاتشان نمی کنند چون به آنها الهام شده است.

بلکه آنها چون شروع به ساختن می کنند به آنها الهام می شود.

((ارنست نیومن))

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٤ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

دریک روز بهاری سرد ومرطوب .حلزونی از درخت گیلاسی بالا میرفت.پرندگانی که روی درخت مجاور نشسته بودند.او را به استهزا گرفتند.یکی از پرندگان گفت:آهای وهالوی زبان بسته .به کجا میروی؟
دیگری فریاد زد:ببینم چرا از ان درخت بالا میروی؟

وهمه پزندگان در حالی که توی حرف هم میدویدند .یک صدا گفتند:روی ان درخت خبری از گیلاس نیست

حلزون با لبخند جواب داد:زمانی که به آن بالا برسم.چند تایی گیلاس پیدا خواهم کرد.

 

 

((زمان طراحی 20سال آینده .امروز است نه20سال دیگر.اگر اکنون عمل نکنید 20سال بعد خواهید گفت:ای کاش این کار را میکردم.

کلید موفقیت توانای مشاهده تاثیر اعمالتان در آینده است.))

انتونی رابینز

 

منبع:کتاب مشکلات را شکلات کنید.مسعود لعلی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٤ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

((ومن ایاته ان خلقکم من تراب ثم اذا انتم بشر تنتشرون))

                                                                  روم 20

ترجمه:از نشانه های خدا این است که شمارا از خاک آفرید .سپس به صورت انسانهای در مناطق مختلف زمین ساکن شدید.

توضیح:چیزهایی که باعث رشد جسم آدمی میشود مانند میوه ها وگندم وبرنج وغیره همه از خاک گرفته شده است.

بدن انسان عناصری مانند کلسیم .سدیم .آهن .مس .گوگرد .کبالت. منیزیم و...را لازم دارد که انها را اززمین می گیرد.

سخنی که قرآن گفته مطابق با کشفیات علمی جدید است که نطفه را نیزمتشکل از عناصر خاک می داند.

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

کسی که کاری نمی کند.اشتباهی نمی کند وکسی که اشتباهی نمی کند در واقع چیزی یاد نمی گیرد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

هرگز امیدی را از کسی سلب نکن.شاید این تنها چیزی باشد که او دارد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط ROSY نظرات ()

 

طولانی زیستن آرزوی همه ماست.

اما خوش زیستن آرمان عده ای معدود است.


نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٥ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

پنج قانون خوشبختی را به خاطربسپار:

-قلبت رو از نفرت پاک کن.

-ذهنت رو از نگرانی ها دور کن.

-ساده زندگی کن.

-بیشتر ببخش.

-کمترتوقع داشته باش.


نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٤ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

ای خدای گیتی

ای پروردگار

مرا به عنوان یک موجود زنده به حساب نمی آوری وبه من اعتماد نداری؟؟؟؟؟؟؟

اگرغیر ازاین است

مرا در معرض مشکلات وسختی ها قرار بده.

                                                       (بلانکارد)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٤ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط ROSY نظرات ()

اصلا براش مهم نیس که تو چی کار میکنی.با چه سرعتی میری وکجا پاتو رو ترمز میذاری ومتوقف میشی!

زندگی رو میگم!!

اون میگذره اصلا هم نگران این نیس که تو عقب افتادی.اون راه خودشو رو میره!

خب کار خوبی میکنه!اگه اون هم بخواد برای توصبر کنه که خودش هم می شه عقب مونده!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٤ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط ROSY نظرات ()

ونترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه ی یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری  است

مرگ در آب وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده ازصبح سخن می گوید

مرگ با خوشه ی انگور می اید به دهان

مرگ در حنجره ی سرخ گلو می خواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند

گاه در سایه نشسته به ما می نگرد

وهمه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است.

                                                          سهراب سپهری



نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

آسمان دلت سرخ وابی باد ای دوست

دریای چشمانت طوفانی ارام باد

زندگی ات در تلاطمی پرشور باد ای دوست

نگذار سکوت زیبای دریا وآرامش دل انگیز اسمان

                                                 بی صدا تو را بکشد!قلب

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

اغاز سخن یاد خدا باید کرد        خود را به امید او رها باید کرد

ای باتو شروع کارها زیباتر          اغاز سخن تورا صدا باید کرد

گفتار مرا تو باید اغاز کنی           اغاز سخن مرا سرافراز کنی

درغیبت تو گره به گفتار من است با حضرت خود بندگره باز کنی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط ROSY نظرات ()

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط پرشین بلاگ نظرات ()


آخرين مطالب
» من عاشق آفتاب گردونم...
» سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
» سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
» سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
» غروب وسپیدارها
» آرامش وتعادل...
» حکایت ما انسانها
» جمعه ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
» جمعه ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
» زیبایی

Design By : RoozGozar.com